المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

63

مروج الذهب ( فارسى )

وقتى مقاومت او را ديدند ، محمد بن اشعث پيش آمد و گفت : « نه به تو دروغ ميگويند و نه فريبت ميدهند . » و او را امان داد . او نيز تسليم شد . بر استرى سوارش كردند و بنزد ابن زياد بردند . ابن اشعث وقتى او را امان داد ، شمشير و سلاحش را گرفت . يكى از شعرا در اين زمينه به هجو ابن اشعث گويد : « عموى خود را رها كردى و از او دفاع نكردى . اگر تو نبودى كس به او دست نمىيافت ، فرستادهء خاندان محمد را كشتى و شمشيرها و زره‌هاى او را ربودى . » وقتى مسلم بدر قصر رسيد ، ظرف آب خنكى ديد و آب خواست . مسلم بن عمرو باهلى پدر قتيبة بن مسلم ، نگذاشت آب به او بدهند ، عمرو بن حريث برفت و كاسهء آبى براى او بياورد . وقتى آن را به دهان برد كاسه پر خون شد . آن را بريخت و دوباره كاسه را پر آب كرد ، وقتى كاسه را به دهان برد دندانهايش در كاسه ريخت و پر خون شد گفت : « الحمد لله ، اگر روزى من بود مىتوانستم بنوشم . » سپس او را بنزد ابن زياد بردند و چون سخن وى بپايان رسيد و مسلم جوابهاى خشونت‌آميز ميداد ، بگفت تا او را بالاى قصر ببرند . آنگاه احمرى را كه از مسلم ضربت خورده بود ، بخواست و گفت : « تو گردن او را بزن تا انتقام ضربت او را گرفته باشى . » مسلم را بالاى قصر بردند و بكير احمرى گردنش را بزد و سرش را روى زمين افكند . پس از آن جسدش را نيز به زمين افكندند ، سپس بگفت تا هانى بن عروه را ببازار بردند و دست بسته گردنش را بزدند . او همچنان فرياد ميزد و از قبيلهء بنى مراد كمك ميخواست كه شيخ و پيشواى قبيله بود و با چهار هزار زره‌دار و هشت هزار پياده سوار ميشد ، و اگر قبايل هم پيمان او از كنده و غيره به دو مىپيوستند سى هزار زره‌دار داشت ولى پيشواى قبيله ، يكى از آنها را بكمك خود نيافت ، كه پراكنده و مرعوب بودند . شاعر در رثاى هانى بن عروه و مسلم بن عقيل و سرگذشت آنها گويد : « اگر نميدانى مرگ چيست ، در بازار ، هانى و ابن عقيل را بنگر . قهرمانى